تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود


می دونید، اعتراف میکنم توی این ۱۸ سال زندگیم، به شدت آدم احساساتی بودم و فکر میکنم هستم. گذشتن از دوست هام و اینکه یه مدت طولانی بهشون پیام ندم و احوالشون رو نپرسم واسم سخته. با این وجود خیلی از اینکه برای یکی این حس رو ایجاد کنم که آدم گیری هستم و مزاحمم، می‌ترسم. نمیگم اصلا غرور ندارم، ولی غرور رو توی دوستی نمیتونم راه بدم. همیشه هر چقدرم از یه دوست دلگیر شده باشم یه جایی برای بخشیدنش توی قلبم دارم.

توی چند سال گذشته چند نفر وارد زندگیم شدن که باهم اوقات خوشی رو می‌گذروندیم و احساس میکردم تا ابد قراره همینجور بمونه و تند و تند درموردشون توی دفتر خاطراتم می‌نوشتم و حس میکردم که الان توی ۱۸ سالگی وقتی اون خاطرات رو میخونم به خودم بگم که وای چقدر روزای خوبی رو داشتیم و داریم و باید درمورد اون خاطرات باهاشون صحبت کنم و اینجور چیزا. البته اونقدر رویایی هم فکر نمی‌کردم که حتما حتما حتما این دوستی ها ادامه پیدا کنه، اما هیچوقت فکرش رو نمی‌کردم اینقدر راحت و بی دلیل تموم شن. حداقل توی ۱۸ سالگی! فکر نمی‌کردم که اگه دست از نفر اول بودن واسه شروع مکالمه بردارم چندین ماه از آخرین صحبت‌هامون بگذره.

دوست دارم منم بتونم اینقدر راحت مثل اونا  فراموش کنم؛ ولی دست خودم نیست و هر چند وقت یه بار به وبلاگ‌های قبلیمون سر میزنم و دلم واسه اون روزا کلی تنگ میشه. امروز بعد مدت ها به وبلاگ یکی از اون دوست هام سر زدم (البته وبلاگ جدیدش ) یه چیز نوشته بود که حس کردم نیاز داشته باشه باهام صحبت کنه. از این می‌ترسم که مخاطب اون پستش من بوده باشم و شاید نیاز داشته باشه باهم صحبت کنیم. میدونم خودم کم دغدغه ندارم و کلی سرم شلوغه و حال روحیم هم خیلی مساعد نیست ولی دلم می‌خواد توی روزای سختی که پیش بینی میکردم در انتظارش باشه کنارش باشم. اما از یه طرف هم یه حس قوی بهم میگه که عمرا من مخاطب اون پستش بوده باشم و دلش بخواد با من صحبت کنه و من واسه‌ش چهارسال پیش تموم شدم:) و اصلا اونقدر تغییر کرده که کلا از من متنفره و به احتمال قوی به من به چشم یه وصله نگاه میکنه. بین من و این شخص هیچوقت هیچ بحث و دعوایی پیش نیومده و رابطه‌مون یهو سرد شد.

اون اولا که دوست شده‌ بودیم که فکر کنم ۱۳ سالم بود من واضح گفته بودم که از رل زدن و این قضایا خصوصا توی این سن نوجونی و اینا خیلی بدم میاد چون نود و نه درصد اوقات هیچ سرانجامی نداره و دخترا هم توش خیلی آسیب روحی میبینن. خلاصه یه سری اتفاقا پیش اومد و این دوست گرامی توی ۱۵ سالگی رل زد و این داستانا:')) و من آخرین نفری بودم که مطلع شدم و انتظار داشت که ازش متنفر شده باشم:)) ولی من فقط یه سری حقایق رو بهش درمورد اینجور روابط توی اون سن یادآوری کردم و فکر کنم پیش خودش فکر کرد که من چقدر شبیه ناظم مدرسه‌شونم و یا چقدر اسکلم و این حرفا:)) اما هیچوقت از اون حرفام پشیمون نشدم و هرچند باعث شد دوستیمون خراب بشه ولی خوش حالم لابلای دخترای هیجان زده‌ی نوجوون اطرافش یه سری حقایق رو بهش گفتم:) [درضمن نظر شما درمورد رل زدن توی نوجونی کاملا برای من قابل احترامه، و قصد توهین ندارم اصلا :)) ] 

توی این مدت که از هم دور بودیم و دورتر شدیم من شاهد ذره ذره آسیب دیدنش خصوصا بعد از تموم شدن اون رابطه‌ش بودم و یکی دوبار سعی کردم کمکش کنم، ولی بی فایده بود. الان که دیگه اصلا انرژی قبل رو برای امیدوار کردن بقیه ندارم و خودمم به زور تحمل می‌کنم، بازم ناراحتیش رو از دور نگاه میکنم. چون هم من و هم اون نسبت به ۱۵ سالگی کلی تغییر کردیم و منم دیگه نمی‌تونم واسه اولین نفر بودن برای شروع مکالمه اقدام کنم:) شاید هم ناراحتیش دیگه اونقدری واسم مهم نیست که ترس از وصله بودنم رو کنار بذارم. 

از دست من که کاری بر نمیاد، اما آرزو میکنم نزدیک طلوع خورشید آنته به خوابش بیاد و واسه چند لحظه هم که شده احساس آرامش کنه:)♡

من آدم نرفتنم،
آدم دوست موندن
یا اصلا آدم دیر رفتنم
خیلی دیر
اما وقتی برم
دیگه آدم برگشتن نیستم
آدم مثل قبل شدن نیستم
باور کن


پ.ن:ببخشید خیلی درهم و برهم نوشتم :( یه سری احساسات و افکار بهم هجوم آوردن :'( 

پ.ن۲: تا حالا شده اینجوری آسیب دیدن یکی رو از دور تماشا کنید و دیگه هیچ کاری از دستتون برنیاد؟



آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۲۸ ۸ ۷ ۴۸

آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۲۸ ۸ ۷ ۴۸


آنتِه بیا، من اینجا تنها مانده‌ام. آنته بیا، اقیانوسی در من در تلاطم است. آنته این غروب های پی‌ در پی آنقدر مرا خسته کرده‌اند که هیچ دمیدن صبحی مرا تازه نمی‌کند. آنته، پاییزم رسیده انگار؛ شاید باورت نشود آنته ولی حس می‌کنم این پاییز نه تمام شدنی است و نه بهاری به دنبالش دارد.
آنته، این اقیانوسی که در من است، سرازیر می‌شود و از چشم ‌هایم می‌ریزد، اما هیچگاه تمام نمی‌شود. هیچ ماهی و هیچ جزری و هیچ مدی آرامش نمی‌کند. شاید با خودت بگویی دیگر از هرچه اقیانوس و دریا و تلاطم که در دنیاست متنفر شده‌ام، ولی باور کن آنته دلم لک زده برای یک ظهر تابستانی کنار یک دریای آرام. دلم می‌خواهد بقیه به اندازه‌ای که مرا فراموش کرده‌اند، برای یک ساعت یک ساحل را فراموش کنند و من و ساحل تنها بمانیم؛ آفتاب از لابلای کلاه‌ حصیری روی پوستم بریزد و بوی دریا لابلای موهایم بدود. آنوقت تو، آنته، بیایی و دوباره به من بگویی که همه چیز چجور درست می‌شود و این تلاطم درونم آرام گیرد. دست در دست هم کنار موج های کوچک در ساحل قدم بزنیم و تو آواز فراموش شده‌ای بخوانی و مرغ های دریایی با صدایت اوج بگیرند و آسمان نسیم تابستانی ساحل زیر بال هایشان بوزد و اسم تو را زمزمه کنند. 
آنته تو روحِ غزلی هستی که یک شاعر در وصف یک طلوع گفت و قلمی نداشت که ثبتش کند و برای همیشه در طلوع خورشید گم شدی. به راستی آنته چه خوب است که اینجا روزها با طلوع شروع می‌شوند. دلم می‌خواهد از این به بعد هر طلوع بیدار باشم تا وقتی خواب اقیانوس متلاطم دیگری را ترک کردی در بیداری تو را ببینم و در آغوشت بکشم.
آنته، به خاطر توهم که شده می‌خواهم دوباره طلوع ها مرا تازه کنند، و دیگر حتی غروب ها خسته‌ام نکنند. می‌خواهم هراس فراموش شدن را کنار بگذارم. اصلا می‌خواهم آرزو کنم تا مثل تو فراموش شوم! آنته این چشمه‌ی روان زلال آرام درونت بهای فراموش شدنت تا ابد است! می دانم که اگر آن روز صبح از ذهن آن شاعر برای همیشه نمی‌رفتی و تنها بشری که تو را می‌شناخت هم تو را فراموش نمی‌کرد، این چنین آرام نمی‌شدی. پس آنته چه چیزی بهتر از فراموش شدن؟ دلم می‌خواهد مثل تو در رویاهای نزدیک طلوع خورشید زندگی کنم و آنقدر دست نیافتنی شوم که حتی دست زمان هم به من نرسد. آنته می شود در یکی از همین غروب ها مرا بدون قلم و کاغذ بسرایی و فراموشم کنی ؟

پ.ن:کمی مانده به طلوع خورشید، خواب دخترکی را دیدم که آنته نام داشت. می گفت آمده تا راه‌حل تک تک دغدغه‌هایم را بدهد و بعد من یک دل سیر برایش صحبت کردم و او با آن لبخند آرامش بخشش برای تک تکشان چیزی را در گوشم زمزمه می‌کرد و من آنقدر آرام می شدم که عمیقا می‌خندیدم و به خودم میگفتم چه خوب! وای چه خوب شد که تورا دیدم آنته! 

پ.ن۲: وقتی این چیزا رو اینجا میذارم هم یه حس خوب دارم و هم یه حس بد:( البته ۷۰ درصد حس بد-_- چون عادت دارم این چیزا رو توی کتابخونه خودم بذارم خاک بخورن:)) و البته به طرز ترسناکی گوشه نشین شدم و کنج عزلت رو برگزیدم :')) 

پ.ن۳: هیچوقت تا حالا اسم آنته رو نشنیدم و اصل نمی‌دونم چنین اسمی وجود داره یا نه :'))

پ.ن۴: خوابای عجیب و غریب زیاد میبینم :)) شاید خند‌ه‌دار هاشون رو هم نوشتم:)) 

پ.ن۵: این حسای بدی که درونم هست رو دیگه نمیتونم تحمل کنم :') باید یه جوری زودتر من رو ترک کنن!



آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۲۶ ۴ ۴ ۳۳

آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۲۶ ۴ ۴ ۳۳


آنه دو تا حرف حساب داره که به شدت این موقعیت من رو توصیف میکنه:

*فردا یک روزه‌ تازه‌ست. بدون هیچ اشتباهی! البته هنوز...!

** حتی اگر تمام شب هم گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود؛

+اون پست وحشتناک رو حذف کردم:')) وقتی بیدار شدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود "واقعا من اون چیزا رو نوشتم؟" :'))) 

از تمام کسایی که اون پست رو دیدن عذر میخوام-_- اون همه انرژی و وایب منفی [ و البته کلمه 'کوفتی' D:] توی یک پست به نظر غیرممکن میاد :)) ولی خب چه غیرممکن هایی که ممکن نمی‌شن:'))

++و اینکه آیه ۱۷۷ بقره :)

+++ tough times never last, but tough people do :)

++++ و چیزی که ازش مطمئنم اینه که هر چقدر بخواد طول بکشه، بالاخره روزی میاد که بتونم کاملا نسبت به حرف مردم بی اهمیت باشم:)) 

+++++ همچنان شرمنده -__- :))) وحشیانه ترین ایموشنال بریکدونی بود که توی زندگیم تجربه کردم :))


آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۲۰ ۲ ۴ ۳۱

آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۲۰ ۲ ۴ ۳۱


‌چه انتظار عظیمی نشسته در دلِ ما،
همیشه منتظریم و کسی نمی آید.

-حمید مصدق



آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۱۸ ۴ ۳ ۳۵

آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۱۸ ۴ ۳ ۳۵


داشتیم تلویزیون می‌دیدیم که یه پسربچه هفت یا هشت ساله داشت صحبت می‌کرد. ویرا (خواهرم که دو سالشه) اومده میگه آجی این (به پسربچه توی تلویزیون اشاره میکنه:)) ) چیه؟ منم گفتم نی‌نیِ :)) رفته کلی گشته عروسک نوزادش رو آورده و ازم میپرسه این چیه؟ منم گفتم نی‌نی!
بعد اشاره میکنه به پسربچه‌ی هفت هشت ساله‌ی توی تلویزیون و میگه این بچه‌اس! :))
 قدرت درکش نابودم کرد:)) عاشق این دقت و ریزبینی بچه‌هام:))
+بهش میگم حالا تو بچه‌ای یا نی‌نی؟ میگه من بچه‌ام! :))


آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۱۶ ۴ ۵ ۳۸

آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۱۶ ۴ ۵ ۳۸


۱ ۲ ۳

"ویندی پاپلرز به معنی سپیدارهای رقصان در باد"
روی بلند ترین کوه‌های آبشاردار، بین انبوه‌ترین جنگل های بلوط اگر ردِپای بابونه‌ها را دنبال کنی، درختان سپیدار بین درختان بلوط سر برخواهند آورد. سپیدارهایی آنچنان بلند که همیشه باد و نسیم بینشان می‌وزد؛ سپیدارهایی همیشه رقصان در باد. آنجا دخترکی با موهای خرمایی به تماشای آسمان و در انتظار ابرها نشسته‌ است. به دریا فکر میکند و اقیانوسی متلاطم در سرش خروش دارد. افکارش و یا حتی اشک‌هایش روی موهایش می‌ریزند و زین سان موهای خرمایی‌اش موج دارند و همیشه همه‌ی وجودش دلتنگ دریاست. بعد از آبشارهای سرزمینش و بابونه‌ها و درخت های سپیدار و جنگل های بلوط، تنها دریا به او آرامش می‌دهد و وصالش با دریا موهایش را مواج تر و اقیانوس  متلاطم درونش را می آرامد.
~~~


نویسندگان