ترس

بذار اینجا بگم حداقل که منفجر نشم:(
عاره من اصلا شجاع و این حرفا نیستم و خیلی ترسو ام:(
شاید قبلا شجاع بودم ولی از بهمن سال گذشته تا الان دیگه نیستم:(
این آدمایی رو دیدین که انگار کامپیوتر هستن؟ قشنگ و مرتب واسه رسیدن به اهدافشون تلاش میکنن و این وسط به هیچیییییی اهمیت نمیدن؟ نه به حرفایی که پشت سرشون زده میشه، نه به آدم های متظاهر اطرافشون ، نه به ترس از شکست ، نه به دوست احتیاج دارن، نه از دشمناشون میترسن. فقط رو هدفشون تمرکز میکنن و تازه درمورد خیلی چیزا سطحی ترین افکار رو دارن؛ ولی به جاش توی یه جاده مستقیم پیش میرن که تهش هر چی باشه موفقیته.
خیلی به اینا غبطه میخورم. چون هم به حرفای پشت سرم اهمیت میدم، هم به ترس از اینکه اگه نشه چی میشه. از این خیلی میترسم که چند سال دیگه کسایی که ازم کوچیکترن به آرزوهای من رسیده باشن و از من  و آرزوهام یه دختر شکست خورده مونده باشه که به یه چیزه دیگه رسیده و داره به اون بچه غبطه میخوره و با خودش فکر میکنه چجوری تونستم اینقدر ضعیف باشم؟! می‌ترسم از اینکه نشه. اونقدر که این ترس باعث شده یه شکست رو قبل از اینکه اتفاق بیوفته ،در تمام ابعاد تصور کنم و اونقدر بهش فکر کنم که انگار اتفاق افتاده.
+خیلی نیاز دارم حالم خوب شه :(

  • آنیا بلایت
نباید شجاع بوده باشی باید بشی...
همین که میترسید برای اینکه نشه باید شمارو قوی تر کنه که بهتر پیش برید نه اینکه ناامید شید و به اطلاح خودتون غبطه بخورید
ایشالا هرچه زودتر خوب شید و موفق باشید
امیدوارم! ممنون :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

ویندی پاپلرز

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

"ویندی پاپلِرز به معنی سپیدارهای رقصان در باد"
روی بلند ترین کوه‌های آبشاردار، بین انبوه‌ترین جنگل های بلوط اگر ردِپای بابونه‌ها را دنبال کنی، درختان سپیدار بین درختان بلوط سر برخواهند آورد. سپیدارهایی آنچنان بلند که همیشه و حتی در آرام ترین روزهای تابستان، نسیمی هست که لابلایشان بوزد؛ سپیدارهایی همیشه رقصان در باد. آنجا دخترکی با موهای خرمایی به تماشای آسمان و در انتظار ابرها نشسته‌ است. به دریا فکر میکند و اقیانوسی متلاطم در سرش خروش دارد. افکارش و یا گاهی اشک‌هایش روی موهایش می‌ریزند و زین سان موهای خرمایی‌اش موج دارند و همیشه همه‌ی وجودش دلتنگ دریاست. بعد از آبشارهای سرزمینش و بابونه‌ها و درخت های سپیدار و جنگل های بلوط، تنها دریا به او آرامش می‌دهد و وصالش با دریا موهایش را مواج تر و اقیانوس  متلاطم درونش را می آرامد.
~~~

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan