بهار ما گذشته انگار

بینهایت عاشق شب بیداری‌ام. اون قانون شکنی و از بین بردن اون تکرارِ ملال آور شب خوابیدن و صبح بیدار شدن بهم انرژی میده. وقتی شب تا صبح بیدار میمونم حس میکنم بیشتر عمر کردم یا مثلا خیلی کارها که توی روز موقع انجام دادنشون محدودیت زمانی دارم یا مدام برام مزاحمت ایجاد میشه، توی شب خیلی عالی و مداوم پیش میرن. مهمونی‌های شب زنده داری و... رو هم خیلی تجربه نکردم ولی بنظرم دلنشین ان. ولی از اون ها دلنشین تر کتاب خوندن یا وقت گذروندن با یه دوست تا خود صبحه. وقتی که نه لازمه کتاب خوندنت رو برای نهار خوردن یا جواب دادن تلفن قطع کنی، و نه صدایی مزاحمت میشه. خواب بودن بقیه و این حس که الان فقط من توی خونه بیدارم یه تنهایی شیرینی داره که حتی اگه برای امتحان هم بیدار مونده باشم دوستش دارم. خیلی از خاطرات خنده دار و شادم‌ رو از همین شب‌ بیداری با دوست‌هام دارم. خصوصا نزدیکای ۵ و ۶ صبح که دیگه رسما مغز آدم طرز فکر و تصمیم گیریش عوض میشه و اوج طنز پردازی و شوخی ها به ذهنش میرسه. توی اون ساعت خندیدن با جسم و چشم خسته و مغز متفاوت رو دوست دارم.
بیدار موندن و کتاب خوندن و تموم کردن یه کتاب نزدیک طلوع صبح و خوابیدن درحالی که روحت توی ماجراهای کتاب غرق شده هم بینهایت لذت بخشه. اون حالتی که مغز آدم بیداره و جسمش خوابه و دائما توی خواب داری با یه چیزی سر و کله میزنی انگار. با وجود خسته کننده بودنش دوسش دارم.
وقتایی که بعد از بیدار بودن تا صبح هم مجبور میشم برم بیرون و نور آفتاب چشمم رو میزنه و خستگی روحی و جسمی روز گذشته توی بدنم هست و مردم رو میبینم که تازه یه روز دیگه رو شروع کردن و انگار دیشب که خوابیدن از من کمتر عمر کردن، تمام این حس ها رو دوست دارم.
تنها بدیش اینه که توی همون شب و اوج تنهایی آدم، یه سری ترس‌های آدم از آینده و یه سری غم از گذشته بدون اینکه بفهمه سراغش میان و بدجور گیرش میندازن. اما همین حس و حال ها رو هم حتی دوست دارم چون یه چیزایی برای آدم توی اون تاریکی روشن میشن که توی روشنایی روز هیچوقت متوجه اونا نمیشه.
اگر امنیت کافی وجود داشت یا یکی از اعضای خانواده‌ام یا کلا یه آدم مطمئن توی زندگیم وجود داشت که به اندازه من اینقدر عاشق شب بیداری بود، قسم میخورم یکی از همین شبا یهو پامشیدم باهاش میرفتم خارج شهر و توی یه رودخونه‌ای چیزی شنا میکردم مثلا:)) یا چادر میزدم و توی طبیعت شب زنده‌داری میکردم:)


پ.ن: بینهایت دلم گرفته این روز ها. هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد تنها باشم:) 

  • آنیا بلایت
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

ویندی پاپلرز

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

"ویندی پاپلِرز به معنی سپیدارهای رقصان در باد"
روی بلند ترین کوه‌های آبشاردار، بین انبوه‌ترین جنگل های بلوط اگر ردِپای بابونه‌ها را دنبال کنی، درختان سپیدار بین درختان بلوط سر برخواهند آورد. سپیدارهایی آنچنان بلند که همیشه و حتی در آرام ترین روزهای تابستان، نسیمی هست که لابلایشان بوزد؛ سپیدارهایی همیشه رقصان در باد. آنجا دخترکی با موهای خرمایی به تماشای آسمان و در انتظار ابرها نشسته‌ است. به دریا فکر میکند و اقیانوسی متلاطم در سرش خروش دارد. افکارش و یا گاهی اشک‌هایش روی موهایش می‌ریزند و زین سان موهای خرمایی‌اش موج دارند و همیشه همه‌ی وجودش دلتنگ دریاست. بعد از آبشارهای سرزمینش و بابونه‌ها و درخت های سپیدار و جنگل های بلوط، تنها دریا به او آرامش می‌دهد و وصالش با دریا موهایش را مواج تر و اقیانوس  متلاطم درونش را می آرامد.
~~~

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan