فراموش شده‌ی من...

[اگر آنته را نمی‌شناسید یا فراموش کرده‌اید اینجا کلیک کنید :) ]



آنته‌ی عزیزم، به خودم آمدم و فهمیدم خیلی وقت است دوباره رویاهای هیجان انگیز و عجیب و غریب میبینم و خیلی وقت است دیگر حتی به تو فکر هم نکرده‌ام. خیلی وقت است که دیگر طلوع ها و غروب ها مرا یاد تو نمی‌اندازند، آنته. چجور تو را فراموش کردم؟
امروز وقتی مشغول جمع و جور کردن اتاقم بودم، آلبوم red را گذاشته بودم و اولین آهنگش که مورد علاقه‌ام هم هست و چندین و چند بار و آنقدر گوشش کرده‌ام که تک تک کلماتش را حفظ شده‌ام، پلی شد. همینجور از روی عادت موقع تا کردن لباس خوابم و باز کردن کشوی یکی مانده به آخری دراورم داشتم زمزمه میکردم که we fall in love till it hurts or bleeds or fades in time، که یکهو به ذهنم رسید اگر همه چیز را فراموش کنم و واقعا همه‌ چیز لابلای همین ثانیه‌هایی که میگذرد ، کم کم گم بشود و از همه‌ی این شور و علاقه و نگرانی یک زخم عمیق گوشه‌ی دلم بماند چه؟ یاد دی ماه افتادم که چقدر همه چیز را فراموش کرده بودم. کلمات نگرانی و دی ماه و فراموشی تو را به خاطرم آوردند، آنته‌ی عزیزم. میدانم  احتمالا در این هوای بارانی ، رفته‌ای روی یکی از کوه های شهر و زیر یک درخت بلوط زانو هایت را بغل گرفته‌ای و خیس شدن بابونه ها و جاری شدن آبشار فصلی را روی کوه روبه رویت تماشا میکنی و از اینکه حتی من هم فراموشت کرده‌ام ذره‌ای دلخور نیستی.
آنته‌ی عزیزم. خوب میدانم اینکه همه تو را فراموش می‌کنند چیزی از به یاد آوردن بقیه و دلتنگی های توی دلت کم نمی‌کند. میدانم مدام یاد طلوع زادروزت میوفتی که آغاز هم نشینی ات با فراموش شدن بود. شاید یکی از همین روزهایی که تنهای تنها بودی ، من همین آهنگ را زمزمه میکردم و باران هم بود و تنها هم بودم و تو روی یکی از چنار‌های خیابان نزدیک خانه‌مان نشسته بودی و به صدای رد شدن ماشین ها از روی خیابان خیس گوش میکردی و به این فکر میکردی که اولین بار که تو را دیدم چجور بعد از آن همه غصه ، یکهویی خندیدم و با دستانم دو دستت را گرفتم و زل زدم توی چشم های خوش رنگت و غرق تک تک کلماتی شدم که از لبهایت جاری میشد.
آنته‌ی عزیزم، ملکه‌ی فراموش شده‌ی من، می شود اگر دوباره فراموشش کردم و یک روز بارانی یا آفتابی رفت و نشست بالای یکی از درخت های محله، دو تا دستش را بگیری و زل بزنی توی چشم هایش و بگویی که دوباره به خاطرش میاورم؟ می شود دستش را بگیری و راه افکارم را به او نشان دهی؟ می‌شود به او بگویی که نمیخواهم شعر سروده شده‌ی وقتِ طلوع خورشیدِ فراموش شده‌ام باشد؟ اینکه می‌خواهم بشود شاه بیت زندگی‌ام و همیشه یادش باشم. اینکه حتی اگر فراموشش کردم خودش دوباره سر و کله‌اش پیدا بشود. اینکه زخم گوشه‌ی دلم نشود؟
آنته‌ی عزیزم، مطمئنم خوب میدانی که چقدر بدون ترس توی دفترچه‌ی رز قرمزم درموردش نوشته‌ام. باور کن اشک تک تک رز های روی دفتر مثل یک آبشار دائمی تا ابد جاری می‌شود اگر فراموشش کنم.
لطفا هر وقت سر و کله‌اش بین فراموش شده ها پیدا شد ، همه‌ی اینها را از زبان من به او بگو.
دوست دار تو، آنیای فراموش کار🌹


  • آنیا بلایت
یاد جودی ابوت افتادم
نامه‌های جودی عالی بودن واقعا :)
من هروقت که نوشته ادبی بااین حجم زیبایی میخونم زبونم قاصرمیشه ازتعریف وتمجید
عالی بود🌷
مرسییییی تیکی جانم *-* تو عالی خوندی عزیزم :)♡
+ روزت هم مبارک دندان پزشک آینده مملکت ^_^♡
:)
احسنت
-نهایی
ممنونم :)
+نهایی؟!
منم مثه کامنت اول یاد نامه های جودی واسه بابا لنگ دراز افتادم:))
خیلی قشنگ نوشتی آنیا  :)
عاشق نامه‌های جودی بودم:)) کلی با کتاب بابالنگ دراز و کارتونش خاطره دارم :'))
خیلی قشنگ خوندی همدم جانم :)♡ 
فدات بشم من
دور از جونت عزیزممممم❤❤
:) آنشرلی با موهای قرمز.
خعلی خوب بود.
چجور یاد آنه‌ شرلی افتادید؟ :))♡
ممنون ^-^
این دخمله تو پست قبل و الان خیلی توجهمو جلب کرده انگار یکیه :) قشنگه

بیشتر از جودی من یاد انه افتادم 
دو تا دستش را بگیری و زل بزنی توی چشم هایش ... این منو یاد روی پل انداخت ...جودی و دیانا
آره فکر کنم یه نفر باشن :) یا حداقل عکس برای یه عکاسه:)
اگر میخوای چک بکنم و آدرس پیجش رو بهت بدم ^_^
وای وای وای:')
اصلا به آنه و دایانا توجه نکرده بودم:')
شاید هم آنته دایانای گم شده‌ی منه:') 
چقدر خوب بود دوستیشون:') و چقدر واقعی بود.
تو کامنت از بس حرف از جودی شد نوشتم جودی و آنه:/// خخخخ
خیلییی خوب بودن 
اتفاقا من توی خیالاتم جودی و آنه و کت رویال و چندتا کرکتر دیگه رو همیشه کنار هم میذاشتم و گاهی وقتا هم یه داستانک هایی می نوشتم که خودم و اون دخترا باهم میرفتیم ماجراجویی و... :))
+توی اون کامنت خصوصی اشتباه تایپی داشتم-_- منظورم از گوگا ، گوگل بود:))
خیلیا اینجان که میگم دختر!! اینا با این قوه تخیل و قلم چرا ادبیات نمیخونن:)) 
چه جالب برا ماهم بنویس بعدا:)
فدا سرت :)) 
من اگه میرفتم انسانی احتمالا موقع خوندن عربی و تاریخ شهید میشدم و کلا به دانشگاه نمی‌رسیدم :))))))))) عشق میخواد:))) این چیزایی که من می‌نویسم همه‌ش حاصل عادت به خیال پردازی از بچگیه و کلا چیز هنری نیس:)) ولی خیلیا توی بیان بی‌نظیرن *-*
+ باشه:)) سعی میکنم یه روزی اونجور چیزا رو هم بذارم اینجا:))♡
جمعه ۲۴ فروردين ۹۷ , ۰۱:۰۹ پلڪــــ شیشـہ اے
برای من این حرفها شبیه واگویه های آنه شرلی برای دایانا بودش تا هر چیز دیگه ای :) 
چه جالب :)
واقعا عالی بود 
بینهایت زیبا:)
مرسییییی ♡♡
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

ویندی پاپلرز

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

"ویندی پاپلِرز به معنی سپیدارهای رقصان در باد"
روی بلند ترین کوه‌های آبشاردار، بین انبوه‌ترین جنگل های بلوط اگر ردِپای بابونه‌ها را دنبال کنی، درختان سپیدار بین درختان بلوط سر برخواهند آورد. سپیدارهایی آنچنان بلند که همیشه و حتی در آرام ترین روزهای تابستان، نسیمی هست که لابلایشان بوزد؛ سپیدارهایی همیشه رقصان در باد. آنجا دخترکی با موهای خرمایی به تماشای آسمان و در انتظار ابرها نشسته‌ است. به دریا فکر میکند و اقیانوسی متلاطم در سرش خروش دارد. افکارش و یا گاهی اشک‌هایش روی موهایش می‌ریزند و زین سان موهای خرمایی‌اش موج دارند و همیشه همه‌ی وجودش دلتنگ دریاست. بعد از آبشارهای سرزمینش و بابونه‌ها و درخت های سپیدار و جنگل های بلوط، تنها دریا به او آرامش می‌دهد و وصالش با دریا موهایش را مواج تر و اقیانوس  متلاطم درونش را می آرامد.
~~~

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan