هزار بار دیگه‌ هم می‌بخشمت...

هر دفعه که یهو از اضطراب و غم و غصه حالم گرفته میشه، بعد از دست و پا زدن توی یه دریا غم، یادم میاد باید شنا کنم که زنده بمونم. آخرشم با لباسای غم آلود و موهای ژولیده و پوست رنگ پریده توی ساحل میشینم و لابلای موج‌های کفی غم که از دور نزدیک میشن و توی ماسه ها گم میشن، برای بار هزارم به این نتیجه میرسم که من خودم رو هزار بار دیگه‌م می‌بخشم و هزار بار دیگه‌م دوباره خودم رو باور میکنم و به خودم اعتماد میکنم چون آخر سر منم که باید از خودم راضی باشم نه بقیه. نمی تونم به‌جای شنا کردن و تقلا کردن قبول کنم که یه جلیقه‌ی نجات نارنجی که هزار نفر پوشیدنش و حتی واسه‌ی من ساخته نشده و سایزم هم نیست رو به زور تنم کنن و همینجور اون وسط شناور بمونم.
بذار هرچقدر میخوان حرف بزنن. چه بقیه و چه آنیا بلایت ترسیده و کم باور درونم. من شنا کردن بلدم.


پ.ن:خودمم میدونم اگه مثلا اینجا ننویسم یا حداقل کمتر بنویسم cool تره و اینا و همه میگن به به چه دُخدَر درس خونی:') ولی بیشتر از اینکه کوول بنظر بیام به این نیاز دارم از غم و غصه و فکرای طولانی و پشت سر هم یهو منفجر نشم. 

  • آنیا بلایت

حذفش کردم

پست قبلی رو حذف کردم :) شاید واقعا درست نباشه چون من مخالف این نوع ازدواج سنتی هام و اینجور خواستگاری ها اذیتم میکنن در این مورد اینقدر تند و تیز می نوشتم. از همه کسایی که خوندن عذر میخوام :)🌹
  • آنیا بلایت

فراموش شده‌ی من...

[اگر آنته را نمی‌شناسید یا فراموش کرده‌اید اینجا کلیک کنید :) ]



آنته‌ی عزیزم، به خودم آمدم و فهمیدم خیلی وقت است دوباره رویاهای هیجان انگیز و عجیب و غریب میبینم و خیلی وقت است دیگر حتی به تو فکر هم نکرده‌ام. خیلی وقت است که دیگر طلوع ها و غروب ها مرا یاد تو نمی‌اندازند، آنته. چجور تو را فراموش کردم؟
امروز وقتی مشغول جمع و جور کردن اتاقم بودم، آلبوم red را گذاشته بودم و اولین آهنگش که مورد علاقه‌ام هم هست و چندین و چند بار و آنقدر گوشش کرده‌ام که تک تک کلماتش را حفظ شده‌ام، پلی شد. همینجور از روی عادت موقع تا کردن لباس خوابم و باز کردن کشوی یکی مانده به آخری دراورم داشتم زمزمه میکردم که we fall in love till it hurts or bleeds or fades in time، که یکهو به ذهنم رسید اگر همه چیز را فراموش کنم و واقعا همه‌ چیز لابلای همین ثانیه‌هایی که میگذرد ، کم کم گم بشود و از همه‌ی این شور و علاقه و نگرانی یک زخم عمیق گوشه‌ی دلم بماند چه؟ یاد دی ماه افتادم که چقدر همه چیز را فراموش کرده بودم. کلمات نگرانی و دی ماه و فراموشی تو را به خاطرم آوردند، آنته‌ی عزیزم. میدانم  احتمالا در این هوای بارانی ، رفته‌ای روی یکی از کوه های شهر و زیر یک درخت بلوط زانو هایت را بغل گرفته‌ای و خیس شدن بابونه ها و جاری شدن آبشار فصلی را روی کوه روبه رویت تماشا میکنی و از اینکه حتی من هم فراموشت کرده‌ام ذره‌ای دلخور نیستی.
آنته‌ی عزیزم. خوب میدانم اینکه همه تو را فراموش می‌کنند چیزی از به یاد آوردن بقیه و دلتنگی های توی دلت کم نمی‌کند. میدانم مدام یاد طلوع زادروزت میوفتی که آغاز هم نشینی ات با فراموش شدن بود. شاید یکی از همین روزهایی که تنهای تنها بودی ، من همین آهنگ را زمزمه میکردم و باران هم بود و تنها هم بودم و تو روی یکی از چنار‌های خیابان نزدیک خانه‌مان نشسته بودی و به صدای رد شدن ماشین ها از روی خیابان خیس گوش میکردی و به این فکر میکردی که اولین بار که تو را دیدم چجور بعد از آن همه غصه ، یکهویی خندیدم و با دستانم دو دستت را گرفتم و زل زدم توی چشم های خوش رنگت و غرق تک تک کلماتی شدم که از لبهایت جاری میشد.
آنته‌ی عزیزم، ملکه‌ی فراموش شده‌ی من، می شود اگر دوباره فراموشش کردم و یک روز بارانی یا آفتابی رفت و نشست بالای یکی از درخت های محله، دو تا دستش را بگیری و زل بزنی توی چشم هایش و بگویی که دوباره به خاطرش میاورم؟ می شود دستش را بگیری و راه افکارم را به او نشان دهی؟ می‌شود به او بگویی که نمیخواهم شعر سروده شده‌ی وقتِ طلوع خورشیدِ فراموش شده‌ام باشد؟ اینکه می‌خواهم بشود شاه بیت زندگی‌ام و همیشه یادش باشم. اینکه حتی اگر فراموشش کردم خودش دوباره سر و کله‌اش پیدا بشود. اینکه زخم گوشه‌ی دلم نشود؟
آنته‌ی عزیزم، مطمئنم خوب میدانی که چقدر بدون ترس توی دفترچه‌ی رز قرمزم درموردش نوشته‌ام. باور کن اشک تک تک رز های روی دفتر مثل یک آبشار دائمی تا ابد جاری می‌شود اگر فراموشش کنم.
لطفا هر وقت سر و کله‌اش بین فراموش شده ها پیدا شد ، همه‌ی اینها را از زبان من به او بگو.
دوست دار تو، آنیای فراموش کار🌹


  • آنیا بلایت

حریم من[یک چالش me tooی با تاخیر :) ]

میدونم منی که کنکور دارم نباید بشینم و یه پستی به این اندازه طولانی ، اونم درمورد موضوعی به این اندازه حساس بنویسم، ولی واقعا این مسئله ذهنم رو خیلی وقته که درگیر کرده. مسئله حریم شخصیم در خیلی از موارد که حس میکنم توی جامعه دائما داره بهش بی توجهی میشه. بحث حریم درمورد اینکه یه سری از آدما توی دنیای واقعی با اینکه هیچ شناخت دقیقی از آدم ندارن و مثلا حتی اسم آدم رو نمیدونن ولی یهو یه سری سوالای شخصی عجیب مثل اینکه ترازت چقدره یا مثلا چقدر حقوق میگیری و... رو کلا میذارم واسه بعدا. الان دوست دارم درمورد حریم جسمی صحبت کنم. قبل از همه چیز باید بگم که با توجه به اینکه مسلمانم، قطعا یه قسمت خیلی بزرگی از تعریفم تحت تاثیر قوانین دینی‌ هست که واسه‌ی خودم تعیین کردم. اما به نظرم حتی اگه مسلمان هم نبودم یا یه سری قوانین دینی واسم مهم نبودن، همین تعریف دقیق و مشخص الان رو از این حریم جسمی داشتم بازم. و در واقع هر کسی با هر دین و ملیتی داره. اما نمیدونم چرا تا این حد این مسئله، خصوصا درمورد خانم ها نادیده گرفته میشه. این حجم از (معذرت میخوام واقعا که این کلمات رو به کار میبرم!) بی‌شعوری و بی‌درکی بعضیا از حریم بقیه واسم عجیبه. چند تا مثال خیلی کوچیک از این موارد رو میگم. اولین مثال تا حدودی مربوط به حریم شخصی غیر از حریم جسمی هم میشه.
سال اول دبیرستان بودم که به یه مراسمی از طرف یکی از بستگان دعوت شده بودیم که مختلط بود و چون مراسم شادی بود موسیقی و رقص و اینجور چیزا هم بود و تقریبا هفتاد درصد دخترای جمع حجاب نداشتن، [ که به من واقعا ربطی نداره و به تصمیمشون احترام میذارم:) ] و این وسط یکی از پیرزن های فامیل با نسبت فامیلی خیلییی دور با من، که از نظر عقلی کاملا سالم و هوشیار هم بود، شروع کرد به باز کردن بحث با من که چرا حجاب داری ؟ چرا از جوونیت استفاده نمیکنی؟:)) الان توی جو یه سری مسائل هستی و مدرسه شستشوی ذهنیت داده و فلان و بهمان و قول میدم تا چند سال دیگه تو حجاب رو میذاری کنار و حسرت این روزا رو میخوری :))
یه سوال از شما دارم. به نظرتون واقعا زشت نیست کسی که حتی اسم من رو نمیدونه، توی اولین یا دومین دیدارش با من بخواد درمورد مسئله‌ی به شدت شخصی مثل پوششم باهام بحث کنه؟ [اتفاقا پیرزن مورد نظر هم حدود بیست سال بود که خارج از ایران و امریکا زندگی میکرد و همین چند روز پیش فوت کرد همونجا‌.]  یا اگه قراره بحث کنه، چرا دائما جوری صحبت میکرد که انگار طرف مقابلش از نظر ذهنی مشکل داره که این تصمیم رو گرفته؟! :)
مثال های بعدیم بیشتر مربوط به مسئله حریم جسمی میشه.
توی همه جای دنیا، این مسئله که دو تا فرد غریبه نسبت بهم باید یه فاصله خاصی رو رعایت کنن ، چه توی تاکسی چه موقع ایستاده صحبت کردن و ... هست و مثلا توی هر کشوری  دو طرف یه سری فاصله های خاص رو رعایت میکنن که موقع صحبت کردن باعث اذیت کردن طرف مقابلشون نشن و یه نوع احترام به حساب میاد. چیزی که من رو ناراحت میکنه اینه که به خاطر پوششم و دینم توی کشور خودم با اکثریت مثلا مسلمان (!) ، گاهی اوقات همین حقوق ابتداییم نقض میشه و اگه اعتراض کنم افراد شروع میکنن به نقد کردن دین و عقایدم. در صورتی که قسم میخورم ، اگر حتی مسلمان هم نبودم باز هم این مسائل برام مهم بودن.
نمیدونم تا به حال موقع پول دادن یا گرفتن بقیه‌ی پولتون، تا حالا با این مشکل مواجه شدید که یکی به  این بهانه بخواد در حد مثل دست دادن باهاتون تماس برقرار کنه یا نه... بار ها برای خودم پیش اومده و سر همین قضیه بارها از بقیه‌ی پولم ، خصوصا وقتی سکه بوده باشه گذشتم.
اولین بار، از یه مغازه نزدیک کلاس کنکورم خرید کرده بودم و یه مقدار سکه بقیه‌ی پولم میشد و طرف مقابلم یه مرد حدودا پنجاه ساله بود که اصرار داشت پول رو بذاره کف دستم مثلا :)) وقتی که من اولین بار با احتیاط ، انگشت اشاره و شستم رو جلو بردم که سکه ها رو بگیرم داد و هوار راه انداخت که اینقدر سخت نگیر تو قرآن و محمد هم اینقدر سخت نگرفتن که تو سخت میگیری!
فقط به خاطر پوشش من، به خودش اجازه داده بود که این مسئله رو اینجور آنالیز کنه و نه تنها حق رعایت نکردن حریم جسمی من رو به خودش داد بلکه شروع کرد به داد و هوار کردن درمورد دین و عقایدم و پوششم:) باز هم سوال من اینه. چرا یکی باید به خودش اجازه بده که حریم و خط قرمزای یه شخص غریبه رو زیر سوال ببره؟!
مثال بعدی توی همین دید و بازدید های عید اتفاق افتاد. یکی از اقواممون که از بچگی باهاش شوخی داشتم و رابطه تقریبا صمیمی داشتیم و چندسالی هست که به خاطر دانشگاه یه شهر دیگه زندگی میکنه، بعد از حدود پنج شیش ماه اومده بود اینجا و خلاصه طبق عادت شوخی و مزاح همیشگی باهم شوخی میکردیم که یهو یه وسیله رو به شوخی از دستم گرفت و دستامون کاملا برخورد داشت :)) این مسئله رو ذکر کنم که این شخص کاملا میدونه که عقاید من درمورد اینجور مسائل  چجوریه. و من همون لحظه با همون لحن شوخی و اینا گفتم که تو نامحرمی و الان هم دستت به دستم خورده و گناه کردی و باید فلان وسیله رو پس بدی. امروز صبح، بعد از چندین روز داشتم باهاش صحبت میکردم که یهو پی‌ام داد که از دستت دلخورم و مگه من هیزم و فلانم که اونجور برخورد کردی. به شدت دلم شکست از این برخوردش. توضیح مختصری بهش دادم که اولا شوخی بوده و دوما واقعا نامحرمی و نباید مثلا بهم دست بدیم و اینا. اما بعدش جوری رفتار کردم که انگار ناراحت نشدم... فقط هم برای اینکه مشکل خانوادگی و دلخوری و این چیزا تو فامیل بوجود نیاد احیانا... اصلا بحث حریم شخصی و قوانین و حد قرمز هایی که برای خودم تعیین کرده بودم رو متوجه نشده بود و اون هم مثل غریبه ها سریعا ربطش داد به پوششم و دینم... بدون توجه به اینکه من قبل از اینکه مسلمان باشم، یه زنم. خیلی قبلترش یه انسانم و مثل همه حق داشتن حریم رو دارم.  

و اما بدترین نوع این توجه نکردن ها به نظرم همین متلک ها و لمس کردن های وحشتناک توی اماکن عمومیه که این یکی قطعا از روی کثیفی و بیشعوری یه نفره. هیچوقت هیچوقت هیچوقت نمیتونم اون دسته از پسرایی که به خودشون اجازه میدن به یه دختر غریبه تیکه بندازن رو درک کنم! و به نظرم واقعا اهمیتی هم نداره که اون دختر چه پوششی داشته باشه. به هر حال هیچ چیزی نمیتونه این کارشون رو موجه کنه. و از متلک انداختن ها بدتر ، همین لمس کردن های مسخره‌س.
من هنوزم با ۱۸ سال سن نمیدونم در برابر این بی احترامی ها چجور باید برخورد کنم. چیزی که من گفته شده اینه که هیچوقت جواب متلکا رو ندم، چونکه اونی که متلک میندازه هر جوابی که بهش بدی خوشحال میشه و با این مسئله کنار اومدم و یه جورایی اصلا واسم مهم نیست. اما واقعا درمورد این برخورد ها و لمس کردن ها هیچ ایده‌ای ندارم. یکی از عجیب ترین تجربه‌هام رو دوسال پیش داشتم. درست چند قدمی خونه مون بود. ساعت ۸ شب . من یه پوشش کامل داشتم و هیچ مشکلی توی پوششم نبود. خاله‌م از دانشگاه اومده بود خونه‌مون و اون هم پوشش واقعا ساده‌ای داشت. یه پسره همینجور مستقیم اومد جلو و یه سری چرت و پرت گفت و لپ من رو کشید. حس اون لحظه‌م واقعا عجیب بود. عصبانیت بیش از حد و تعجب و تعجب و تعجب و تعجب. خاله‌م شروع کرد به بحث کردن با اون شخص که من تنها کاری که از دست بر میومد این بود که با عصبانیت دست خاله‌م رو بکشم و دورش کنم. چیزی که برام روشنه ، اینه که واقعا من حق این رو داشتم که یه واکنش خیلی تند نشون بدم یا حتی چند نفر رو خبر کنم و از اون شخص شکایت کنم. اما سکوت کردم. از حق خودم گذشتم.
هر دفعه که بحث دفاع کردن از حق و حقوق خودمون توی جامعه میشه، به تمام اون سکه‌هایی فکر میکنم که به خاطر اینکه حریمم رعایت بشه نگرفتم. به ماجراهای مختلف دوستام درمورد اینکه دربرابر یه سری لمس ها سکوت کردن و کار درستی بنظر میومده فکر میکنم. به اینکه هر دفعه یکی یهو بحث رو اینجور باهام باز میکنه که مگه عربی که این پوشش رو داری؟ و من لبخند میزنم فقط و بازم سکوت میکنم. به تمام این "بزرگش نکن" ها. به همه این از حقت بگذر ها. هر چند باور قلبی دارم که هیچکدوم از این رفتار ها توی اون دنیا بی جواب نمی مونن... اما واقعا خیلی دوست داشتم که میتونستم حقم رو توی همین دنیا هم بگیرم. چون این سکوت کردن ها و گذشت کردن ها عادت میشه. شاید این مسائل خیلی جدی بنظر نیان، و شایدم واقعا جدی نباشن، اما بالاخره مسائل مهم تری هم ممکنه پیش بیاد و ترسم و غمم واسه همه اوناییه که درمورد اون مسائل هم سکوت کردن...
+میدونم خیلی وقته که تب و تاب هشتگ me too و به اشتراک گذشتن این تجربه‌های تلخ ، کم شده.. ولی هر کسی که این پست رو میخونه، اگر دلش میخواد، میتونه سکوتش رو دربرابر این جور تجربه ها بشکنه و مثلا توی یه پست درمورد تجربه ها و واکنش ها و احساسات خودش بنویسه:) بلکه یه ذره هم که شده سکوت نکنیم...
  • آنیا بلایت

امیدی هست؟

میخوام از این حالت جغدی و شب بیداری  تبدیل بشم به سحر خیزی و early bridy ی! این دنیا جایی واسه جغدا نداره -_- :)) 
عایا می شود؟ نتیجه‌ش رو تا پایان هفته اعلام میکنم:| 
این پست رو نوشتم که اراده‌م بیشتر بشه و اگه نتونستم جغدیت رو ترک کنم در سر تا سر بیان آبروم بره :| :))

  • آنیا بلایت

از بد سریِ روزگارِ بی باک/غمگین مشو ای‌دوست،روزگار است...

اینکه آدم وقتایی که تنهاست ، از همیشه بیشتر بهش خوش بگذره و حتی وقتی که با کسی که بنظرش بهترین دوستشه وقت بگذرونه ، یک هزارم تنهایی بهش خوش نگذره و مدام حس کنه یه انرژی عجیبی موقع وقت گذروندن با بقیه ازش گرفته میشه، نشونه‌ی بدیه؟
ممکنه یه روزی واقعا یکی پیدا بشه که وقتی باهاش وقت میگذرونم، بیشتر از تنهایی بهم خوش بگذره؟ یا حتی نصف تنهایی؟!
بعید می‌دونم.

  • آنیا بلایت

هیچ ایده‌ای ندارم که چرا اینارو اینجا می‌نویسم، ولی..

نمیدونم وقتی خوب بودن اینقدر راحت بود چرا بد بودن رو انتخاب کردی. نمی‌فهمم از اون لحن مسخره‌ی گنگ حرف زدن و دو معنایی حرف زدن و با نیش و کنایه حرف زدن چی گیرت میاد. ولی واقعا کاش یه کوچولو مودب بودی، به حریمم احترام میذاشتی و واقعا درک میکردی که خبری نیست. آره. واقعا متنفرم وقتی یه جوری حرف میزنی انگار خبریه که من دارم باهات حرف میزنم. انگار خودتم میدونستی که اصلا لایق این نیستی که من بهت یه کوچولو هم شده رو بدم. من چرا گهگاهی تحملت میکردم و باهات حرف میزدم؟ واقعا خبری بود؟! نه. چون واقعا نمیدونستم یا شایدم هنوزم نمیدونم چجور وقتی هم صحبتی با کسی باعث عذابم میشه، مکالمه رو تموم کنم. چون تورو هم مثل بقیه‌ی دوستای  ۱۳ و ۱۴ سالگیم میبینم. همونجور که با اینکه از دست م ، ر ، حتی تا حدودی سین و کاف ، دلخورم ، اگه یهو دوباره موقعیت صحبت کردنمون پیش بیاد نمیتونم سرد برخورد کنم و بهشون بفهمونم که از دستتون دلخورم. خیلی گرم و صمیمی و انگار نه انگار چیزی شده، باهاشون برخورد میکنم و اونام به احتمال خیلی زیاد چیزی متوجه نمیشن.
ولی واقعا انتظارش رو نداشتم که اینقدر بی فرهنگ باشی. نمیدونم چجور با این اخلاقت توی جامعه دوام آوردی. کاش می‌شد یکی‌ یه سری کلاس آداب معاشرت و کلاس "واقع بین باش، خبری نیست" برات بذاره. من که فعلا اکانت های سوشال میدیام همه رو یا دی‌اکتیو کردم یا دلیت کردم یا لاگ اوت. ولی از اون جایی که حوصله بلاک کردن تو و امثالت رو ندارم، اگه قرار باشه یه روزی برگردم آی‌دی هام رو عوض میکنم. و ای کاش میشد تو هم اخلاق و رفتارت رو عوض کنی و حدت رو بدونی. نمیدونم واقعا اینکه آدم حد و حدودش رو بدونه یا حریم شخصی بقیه رو رعایت کنه اینقدر سخته؟! 

  • آنیا بلایت

دائما یکسان نباشد...

شب داری از استرس منفجر میشی و اونقدر اضطراب داری که استخونات درد میکنن. چراغا رو خاموش میکنی و پرده رو می‌کشی که بخوابی ولی خوابت نمیاد و چراغ مطالعه رو روشن میکنی و الکی کتاب دستت میگیری که ذهنت منحرف شه. حدودای ساعت ۳ بالاخره منطقی میشی که بابا مگه چه خبره. میری می‌پیچی توی پتو و بعدش میگی این چند ساعتی که قراره بخوابم واسه خود خودمه و هر اتفاقی‌ هم که قرار باشه بیوفته حق خوابیدن رو دارم و هنوزم میتونم ازش لذت ببرم. یاد سال دوم دبیرستان میوفتم که با این استدلال وقتی سرم شلوغ میشد و مضطرب میشدم میخوابیدم و کلی بهم می چسبید. نمیدونم چه خوابی میبینم ولی هرچی هست خوبه و انگار آرومم توی خواب و خطری تهدیدم نمیکنه!! یهو صدای آلارم میاد، با همون ذهن آروم توی خواب میگم چی شده که باید بیدار شم؟!:)) یهو یادم میوفته آزمون دارم و همه غم دنیا میشینه توی دلم. صبحونه میخورم و فوقع ما وقع:)) همون قضیه ضد حال سر و صدا و ناراحتی بعد آزمون و اینا که توی پست قبل گفتم. عصر که میشه سر یه مسئله بیخود با خانواده بحثم میشه و عصری اصرار میکنن که باید بیای بیرون. اصلا با قصد خرید بیرون نمیرم بیرون ولی یه مانتوی خیلی خوشگل گیرم میاد و به طرز خنده داری خرید کردن حالم رو خوب میکنه:)) بعدشم یه اتفاق خیلی عجیب و خنده دار و از این دست سرنوشتیا که دست به دهان میمونی و نمیدونی چیکار کنی برام اتفاق میوفته :/ :))
آخر شب از خستگی استخونام درد میکنن و این نوع خستگی رو دوست دارم. به بیست و چهار ساعت گذشته فکر میکنم که یهو چقدر اتفاق افتاد و یهو چند تا چیز متفاوت رو حس کردم:)) استرس و خشم  و ناراحتی و تعجبی که باعث خنده‌م میشه! حس میکنم خدا از اون بالا نشسته میگه الان فعلا فیلمنامه به قسمتای مهمش نرسیده آنیا خانم:)) تو هی بشین نگران چیزای سطحی باش. دیدی چند روز پیش فکر نمیکردی با ح برین بیرون؟! تازه همون شب فکرش رو میکردی باهم خانوادگی برین رستوران؟:)) دیدی چقدر خنده دار و عجیب بود؟ یا مثلا اتفاق امشب:)) یا مثلا فلان دفعه که به اون موضوع ناخواسته پی بردی:)) یا... من همه‌ش وقتی ناراحتی و استرس داری از اون بالا میگم ای بابا! این بازم فکر میکنه زندگیش همه‌ش همینجور کسل  کننده و ناراحت کننده میمونه. نمیدونه چندتا پلات تویست درست و حسابی در راهن:))
پ.ن۱: من توی ذهنم خدا رو یه طور بامزه‌ای تصور میکنم و مثلا بعضی وقتا عین دوستای صمیمی صدام میکنه و بهم میگه خنگول خانم رو ببین تو رو خدا -_- :))))))) و همیشه خدا با شوخی و اینا باهام صحبت میکنه :'| :))

پ.ن۲: ولی میدونید بهترین قمست دیروز پر ماجرا کجا بود؟ وقتی یهو خسته و عصبانی اومدم خونه و گلدون توی حیاط تمام حیاط رو خوشبو کرده بود رو دیدم و آهنگ unbroken  از birdy  که داشتم با هندزفری گوش میکردم، رسید به ثانیه هفدهمِ دقیقه‌ی سوم که birdy یه جور خیلی قشنگی میخونه:

Everything you once loved lies unbroken
Many moons will light us
Many moons will guide us
Everything you once loved lies unbroken
Leave the past behind us
Leave the past behind us



پ.ن۳: اونقدر birdy رو دوست دارم و اونقدر این بشر هنرمنده که بنظرم بهشت سوراخ شده و این از اونجا افتاده روی زمین  :')) 

  • آنیا بلایت

که بر آن جور و جفا، صبر و ثباتم دادند...

دوست ندارم واقعا اینجا چیزای منفی بنویسم ولی واقعا شرایط از همه نظر سخت شده و بینهایت دوباره استرس پیدا کردم. کل این هفته رو حداقل تا سه صب خوابم نمی برد و حتی دو روز پیش رو تا ۶ صبح بیدار بودم... میدونم باید واقع بین باشم ، ولی واقع بینی من یه جوریه که چون واقعیت پیش روم تلخه یه سری ترسای دروغین و الکی هم واسم واقعی میشن و یه به همراهش اضطراب های دیگه در مورد مسائل دیگه هم سراغم میان. از اول دبیرستان تا حالا دیگه تقریبا ۵ سال شده... توی این مدت چیکار کردم من؟! چقدر زندگیم رو جلو بردم؟!

میدونم علت این همه اضطراب این نیست که شیمیم ضعیف و ترسناکه ، علتش اینه که نشستم توی خونه اورتینکینگ میکنم. اینه که شیش ماهه پا روی تردمیل نذاشتم. اینه که سه یا چهارساله دیگه انگشتم به زه کمان نخورده. و میدونم اونقدر عضلاتم ضعیف شدن که احتمالا توی نگه داشتن کمان اسب سواری هم دستم میلرزه. هفت یا هشت ماهه استخر نرفتم و میدونم  با این هیکل شصت کیلویی ضعیف نمیشه شنای پروانه رو بدون کم آوردن و سرعتی برم... طبیعت نرفتم...کتاب نخوندم....

و از این به بعدم اوضاع همینجور میمونه. چون متنفرم از اینکه تکلیف چیز مهمی توی زندگیم مثل دانشگاه اصلا مشخص نیست و من برم حتی یک ثانیه تفریح کنم. 

از این بی هویتی اصلا خوشم نمیاد. ولی چون واقعیت ها رو قبول کردم و میدونم وضعم چجوره خیلی بیشتر از قبل میتونم تحملش کنم. 

می‌دونید چی من رو خیلی بهم میریزه؟ اینکه کنکور رو نمیشه مثل یه سری مسائل دیگه زندگی خیلی شخصی و آروم جلو برد. قبلا هیچکس از من توی مهمونیا نمی پرسید که راستی الان شنای صد متر قورباغه رو توی چه تایمی میری؟ یا الان وضعیتت توی کلاس زبان چجوره؟ یا مثلا معدل مدرسه‌ت چند شد؟ راستی فلان کتاب رو خوندی؟ واسه همینم خودم کار خودم رو میکردم و تمیز و مرتب پیش میرفتم و هر اتفاقی که میوفتاد حس میکردم همه چیز داره عادی پیش میره و روند پیشرفتم رو هرچند که کوچیک بود حس میکردم. 

ولی واسه کنکور فرق داره. از دندون پزشک گرفته تا خیاط و آرایشگر (راستی یک ساله آرایشگاه نرفتم و موهام تا وسط کمرم بلند شدن :')))) ) همه درمورد تراز و درصد آدم میپرسن. فامیلا که خودشون یه چیز وحشتناک دیگه‌ان...:)) بدون اینکه بدونن من شرایط روحیم یا وضعیت تحصیلیم چجوره مثلا نظرای بیخود میدن که شما بشین فقط کتابای درسیت رو بخون:)) اشتباهت اینه که تست میزنی:')) تمرینای کتاب رو حل کن:'))))))) و خلاصه از این چیزای خنده‌داری که آدمای صد سال پیش کنکور داده میگن :'))) 

خلاصه الان عصبانیم که چرا اینقدر حوزه آزمون شلوغ بود... متاسفانه اسکان نوروزی بود و من از ساعت ۹ تا ۱۱ یا ۱۱:۱۵ همه‌ش داشتم خودم رو کنترل میکردم که نرم توی حیاط داد و هوار راه بندازم و با اون خانواده ها دعوا کنم... صدای گریه بچه و حرف زدنای خانواده ها و صدای دزدگیر ماشیناشون که جونم رو در آورد! خصوصا صدای دزدگیر ماشین که این آژیر مسخره رو از اول تا اخر میذاشتن پلی بشه :') و یه جوری صدای بوق میومد که انگار توی حیاط ترافیک یا تصادف شده! نتیجه‌ش چی شد؟ ۱۱ تا غلط توی زیست و ۷ تا توی شیمی و وقت کم آوردن برای ریاضی و فیزیک :') و دیگه لازم نیست بگم که کلی افت تراز...اونم توی آزمونی به این مهمی...مگه اون چهار پنج تا چادر توی حیاط هزینه اسکانش چقدر بود که این یه روز رو نمیتونستن ازش صرف نظر کنن؟:') هیچ متوجهن یه چنین چیزی ممکنه روحیه یکی رو واسه چندین روز خراب کنه؟:')

تمام دلخوشیم شده این درصد و تراز زبانم:')) و البته تا حدودی زیست:')) فقط اگه میشه ازم نپرسید که تراز کلم چند شده:')) چون واسه سلامت روح و روانتون ضرر داره و اینقدر ترسناکه که ممکنه هرکسی رو دچار حمله قلبی کنه:')) ای کاش شرایط مدرسه مون جوری بود که میتونستم اون موقع درسای دیگه‌‌ام رو قوی کنم و بخونم... ولی گذشته ها گذشته و امیدوارم باعث و بانیش تو آتیش جهنم بسوزه >:)) [با مشت بر سینه‌اش میکوبد ]


  • آنیا بلایت

شماها رفتید سفر؟

شماها رفتید سفر؟ :)) خوش به حالتون. والا من فقط یه بار خواب دیدم دارم وسط دریا شنا میکنم و موجای کوچولو و ملایم هم میومدن و یه نسیم خنکی هم می وزید که یهو مشاور گرامی زنگ زد به گوشیم و گفت الو خانم فلانی، کجایی شما؟! چرا به برنامه عمل نمیکنی؟ بعد من وسط دریا دچار ترس و وحشت شدم و بدو بدو رفتم توی ساحل و آنتن نمیداد و داشتم سعی میکردم جوابش رو بدم که یهو فهمیدم که اینجا پلاژ خانم‌هاست و نباید گوشی همراهم باشه و وحشت کردم که اصلا این گوشی از کجا اومد؟ الان اگه بفهمن چیکارم میکنن؟:)) میرم زندان یا فکر میکنن از قصد گوشی آوردم که از مردم فیلم و عکس بگیرم؟:'| 

+سال نو مبارک ^-^♡ ایشالا هر جا که هستید خوش باشید :)♡

  • آنیا بلایت

ویندی پاپلرز

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

"ویندی پاپلِرز به معنی سپیدارهای رقصان در باد"
روی بلند ترین کوه‌های آبشاردار، بین انبوه‌ترین جنگل های بلوط اگر ردِپای بابونه‌ها را دنبال کنی، درختان سپیدار بین درختان بلوط سر برخواهند آورد. سپیدارهایی آنچنان بلند که همیشه و حتی در آرام ترین روزهای تابستان، نسیمی هست که لابلایشان بوزد؛ سپیدارهایی همیشه رقصان در باد. آنجا دخترکی با موهای خرمایی به تماشای آسمان و در انتظار ابرها نشسته‌ است. به دریا فکر میکند و اقیانوسی متلاطم در سرش خروش دارد. افکارش و یا گاهی اشک‌هایش روی موهایش می‌ریزند و زین سان موهای خرمایی‌اش موج دارند و همیشه همه‌ی وجودش دلتنگ دریاست. بعد از آبشارهای سرزمینش و بابونه‌ها و درخت های سپیدار و جنگل های بلوط، تنها دریا به او آرامش می‌دهد و وصالش با دریا موهایش را مواج تر و اقیانوس  متلاطم درونش را می آرامد.
~~~

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan