تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود


۲۳ مطلب توسط «آنیا بلایت» ثبت شده است

همه‌ی ما در زندگی، به سبب زنده بودن ، هر از چند گاهی محکوم به درد کشیدن می‌شویم. بعضی درد ها با مسکن چند ساعت خواب از بین می‌روند و بعضی ها با هیچ مسکنی از بین نمی‌روند و حتی تا خواب هایمان هم دنبالمان می‌کنند. از بین همه‌ دردها، همیشه آنهایی بیشتر درگیرمان می‌کنند که هیچوقت انتظارشان را نداشته‌ایم. ممکن است بپرسید که اصلا مگر می‌شود انتظار دردی را داشت؟ مگر نه اینکه همیشه حادثه خبر نمی‌کند؟ در جواب باید گفت که گاهی اوقات از طرف خودمان یا کسی یا حتی چیزی که انتظارش را نداریم، آسیبی بهمان وارد می‌شود که اگر هرجور دیگر تجربه‌اش کرده بودیم، اینقدر عذاب آور نمی‌بود. مثال بارزش هم همین کاغذ است. هیچوقت از خودتان پرسیده‌اید که چرا درد بریدگی با کاغذ بدتر از حتی بریدگی با چاقو است؟ دلیلش می‌تواند چندتا جمله علمی موثق باشد، ولی باور کنید دلیلش این است که انتظارش را نداشته‌ایم. اصلا چندنفر موقع نگاه کردن به کاغذ یاد آن درد سوز آور لعنتی می‌افتند؟ به همین خاطر هم معمولا موقع سر و کله زدن با کاغذ، بریدگی و درد کشیدن جایی در ذهنمان ندارد. کاغذ را توی کیف بچه‌های شش ساله می‌گذاریم و قبل از مدرسه رفتن بهشان هیچوقت اخطار نمی دهیم که مراقب باش دستت را نبری!
درحالی که آدم می‌داند ذات چاقو برندگی است و هیچوقت چاقو در کیف بچه شش ساله‌اش نمیگذارد یا اصلا مصرفی غیر از برندگی هم برایش ندارد.
بعضی آدم های زندگی‌مان هم مثال چاقو و کاغذ اند و زخم هایی که به جا میگذارند هم مثل زخم چاقو و کاغذ یا حتی از آن بدتر هم درد دارند.
در واقع همه‌مان می‌دانیم که درد کشیدن و ناراحتی از عوارضات جانبی زنده ماندن است، اما گاهی بعضی درد ها را انکار می‌کنیم و یا برعکس در مقابل بعضی دردها جوری وانمود می‌کنیم که انگار اصلا انتظارش را نداشته‌ایم.
اصلا گاهی اوقات دوست داریم درد را جور دیگری ترجمه کنیم و معنی درد را در ذهنمان تغییر می‌دهیم. تمام دوستی ها و روابط ناسالمی که دائما به بهانه‌ی "چیزی توی دلش نیست" یا " از جای دیگر ناراحت است" و ترحم هایی از این قبیل ادامه پیدا می‌کنند، به اندازه‌ی یک زخم عمیق چاقو یا حتی اصابت یک گلوله درد دارند... اما به هر دلیلی که هست، خودمان نمی‌خواهیم درد را باور کنیم و آنقدر در ذهنمان دلیل برای رفتارهای تکراری طرف مقابل می‌تراشیم که حتی طرف مقابل هم از اینکه معنی درد را درست متوجه نمی‌شویم کلافه می‌شود و یک جوری حالمان را می‌گیرد که آن رابطه درست مثل بادکنک، توی چشممان بترکد! شاید ذات کاغذ بُرَندگی نباشد، ولی باور کنید ذات بادکنک ترکیدن است... یا در بهترین حالت پلاسیده شدن! دل می‌بندیم به دوستی‌های بادکنکی‌مان و مدام حواسمان هست فشار زیادی منفجرشان نکند، غافل از اینکه در بهترین حالت هم بعد چند روز می‌شوند یک بادکنک پلاسیده کنار خانه که نه رنگ و لعاب روزهای اول را دارند و نه دیگر آنقدر برایمان مهم می‌شوند که مدام حواسمان باشد که فشار زیادی بهشان وارد نشود. اصلا خدا خدا می‌کنیم زودتر منفجر شوند تا راحتتر توی سطل زباله جا بگیرند.
آن شب بیشتر از هرچیزی از این ناراحت بودم که تلبمه بادکنک درست کنار دستم بود و با کمی تلاش بیشتر و بدون اینکه خطر جدی‌ای تهدیدم کند می توانستم بادکنک را باد کنم و فردا مثل بقیه از جشن تولد لذت ببرم و با خواهرهایم آتلیه بروم و بعد هم برای چندکار واجب بیرون بروم و خلاصه همه‌چیز طبق برنامه‌ریزی‌ام پیش برود. بعد از اینکه جرات کردم و به خودم در آینه نگاه کردم، و متوجه شدم لکه چند برابر آن چیزی بود که تصور می‌کردم، بر خلاف انتظارم نه گریه و زاری راه انداختم و نه آینه ها را پوشاندم. به جایش در چند زاویه مختلف به چشمم ‌را بررسی کردم و بعد مثل خون‌آشام های عصبانی برای خودم در آینه شکلک درآوردم. کتاب زیست شناسی‌ام را باز کردم و نشستم سر درسم و فردایش هم نه برای انجام آن چند کار بیرون رفتم و آتلیه. دنیا هم به آخر نرسید و به جایش به چندکار دیگر رسیدم.
اما قبل‌تر از اینها، خیلی وقت پیش ها به خاطر حس ترحم می‌نشستم و برای بیشعوری بعضی‌ها نمودار و جدول در ذهنم رسم می‌کردم و مثلا به‌خودم میگفتم حق نداری ‌به خاطر اینکه فلانی این بار هم دروغ به این بزرگی به تو گفته است خودت را ناراحت کنی. بعد چند تا دوستی بادکنکی جوری توی صورتم ترکیدند که انگار دیگر جدول و نمودار کشیدن به کلی یادم رفت!
خلاصه اینکه همه چیز توی این دنیا شمشیر دو لبه‌ است. از کاغذ و بادکنک و چاقو گرفته تا نمودار و جدول کشیدن برای توجیه رفتار بقیه. بهتر است از همان اول انتظار هر چیزی را از هر کسی داشته باشیم و بعد هم اگر چیزی توی صورتمان ترکید یا اگر کاغذ دستمان را برید، جلوی آینه برای خودمان شکلک دربیاوریم و برنامه‌هایمان را جوری تغییر دهیم که انگار نه انگار چیزی شده.
پ.ن: عکس برای امروز صبحه. به نظر لکه‌ش داره پخش میشه و یه جورایی جذب میشه...امیدوارم تا فردا بهتر هم بشه...


آنیا بلایت ۹۶-۱۱-۲۷ ۴ ۳ ۳۸

آنیا بلایت ۹۶-۱۱-۲۷ ۴ ۳ ۳۸


الان که این رو می‌نویسم به زور گریه‌م رو نگه‌داشتم و دستام حسابی می‌لرزن. یکبار وقتی سال دوم بودم چشم‌هام عفونت کردن خیلی سختی کشیدم و در حد یکماه درمان شدنم طول کشید و حسابی حالم گرفت. شب تا صب با چشمای بسته خواب بودم و نه کتاب می تونستم بخونم نه تلوزیون ببینم... هیچی. کور بدبخت شده بودم. یکماه تمام آینه‌های خونه رو پوشوندم ... منی که جلوی آینه درس میخوندم و نصف عمرم پای آینه بودم....مدرسه رو هم که نمی تونستم برم. شده بودم مرده متحرک. از ماجراهای دکتر رفتن و... هم میگذرم کلا که اصلا توانایی گفتنش رو ندارم... اون درد قطره ها و پماد ها هم به کنار...

یک ساعت پیش داشتم واسه تولد خواهرم بادکنک باد میکردم و بادکنکه با اینکه واقعا پر نشده بود ترکید توی چشمم و بدجور دردم گرفت. اونقدر درد داشت که پرده گوشم (نه به خاطر صدا ) هم درد گرفت و هنوزم درد داره. بعدشم کلی اشک از چشمم ریخت و همه‌ش منتظر بودم که خون ببینم... خانواده اومدن چشمم رو دیدن و گفتن یه لکه افتاده توی چشمم. جرات نگاه کردن به آینه رو ندارم... دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم و مامانم نمیذاره. خیلی حالم بده. میدونم لکه‌ای نیست که به این راحتیا بره‌. از همه شنیدم که خون مردگی توی چشم تا از بین بره پدر آدم در میاد. 

تحمل ندارم دوباره نرم جلو آینه و آینه ها رو بپوشونم....

از شانس بدم پنجشنبه و جمعه هم مجبورم بیرون برم و به احتمال زیاد باید برم جلوی اینه و حتی اگر نرم باید چهره های متعجب بقیه رو تحمل کنم و جواب بدم چی شده.

متخصص هم که پنج شنبه ها نیست.

تا شنبه چجور این عذاب رو تحمل کنم؟ اگه یکی دوسال تو چشمم بمونه چی؟

از خودم متنفرم چون بینهایت اتفاق بیخودی اینجور حالم رو گرفت و بدبختم کرد.

چون صبح پست گذاشته بودم نمی خواستم پست بذارم ولی هیچ کاری جز نوشتن تو اینجا ازم بر نمیاد.

نمیدومم تا کی میتونم از آینه قایم شم.

و میدونم حتی اگر کوچیک هم باشه کلی وحشت میکنم به خاطر خاطرات گذشته و به خاطر عادت بدی که به ظاهرم اهمیت میدم و عین دیوونه ها روزی پنج ساعت پای آینه‌ام.

چیکار کنم جدا؟ :) بنظرتون ممکنه هیچوقت لکه‌ش از بین نره؟ 

از ترس دارم میلرزم واقعا.




آنیا بلایت ۹۶-۱۱-۲۵ ۸ ۲ ۶۳

آنیا بلایت ۹۶-۱۱-۲۵ ۸ ۲ ۶۳


[۱ ]
صبح یک روز بهاری سال ۹۵،  وقتی به اندازه کافی استوکیومتری برای امتحان نهایی حل کرده‌ام، مدادم را لای جزوه شیمی میگذارم؛ برای خودم چای هل و دارچین می‌ریزم و به آسمان صاف بعد از باران دیشب خیره می‌شوم و پنجره را باز میکنم که صدای عبور ماشین‌ها را از خیابان‌های خیس بشنوم. برای اولین بار در بهار امسال، چشمم به شقایق های وحشی پای تپه می‌خورد و درست همان لحظه پرستویی از کنار پنجره می‌گذرد و اوج میگیرد. روح خسته‌‌ از استوکیومتری تشریحی‌ام (!) گریه‌اش میگیرد و با اعتراض قول و قرار هایی که در دوازده سالگی به خودم داده بودم را یادآوری می‌کند. جسم خسته از شب بیداری های مضطربانه‌ام، بی تامل مداد را از لای جزوه شیمی بیرون می‌آورد و اصلا اهمیت نمی‌دهد که صفحه را گم می‌کنم یا نه. روی یکی از چرکنویس های شیمی، تند و تند مدادم به حرکت در می‌آید تا به خودم ثابت کنم هنوز هم می‌توانم از بهار لذت ببرم. و طبق معمول در بدترین و پرفشارترین لحظات امتحان‌ها در وصف بهار چندین خط می‌نویسم تا جایی که چیزی برای گفتن وجود نداشته باشد. هوای بهاری از پنجره به چای داغ می خورد و چای از دهن می‌افتد و احتمالا بعدا که سراغ جزوه شیمی می‌روم چند مساله را از قلم می‌اندازم و درست یک ساعت مانده به امتحان با وحشت به مساله‌ها نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم اینها دیگر کجا بودند؟!
[۲ ]
پاییز ۹۶، غم و غصه‌ی استوکیومتری تستی خسته‌ام می‌کند؛ این بار چای هل و دارچین درست نمی‌کنم. اصلا مگر کسی که پشت کنکور مانده باید برای خودش چای هل و دارچین درست کند؟ درختان عور و پاییز کم باران هم باعث میشوند اصلا به سمت پنجره نروم. مدادم را لای کتاب میگذارم و هفته‌نامه مورد علاقه‌ام را باز می‌کنم و به خودم قول میدهم فقط یک متن بیشتر نخوانم. درست وسط صفحه‌ بودم که خواهر کوچکترم در را باز می‌کند من از ترس اینکه مادرم با دیدن هفته‌نامه در دستم سرزنشم کند، بدون حفظ کردن صفحه‌، هفته‌نامه را می‌بندم. نگاه شیطنت آمیزی به هفته‌نامه می‌اندازد و بعد می‌گوید اشکالی ندارد! بعد با چهره‌ی فوق نگران می‌گوید باز هم هیچ چیز نمی‌تواند برای انشا بنویسد و این بار از قضا خیلی هم انشای مهمی است و اگر این انشا بیست بشود مستمر ادبیات را بیست می‌دهند و آن بیست و پنج‌صدمی که توی فلان امتحان غلط داشته جبران می‌شود و خلاصه تمام دنیا به پایان می‌رسد اگر آن بیست و پنج صدم‌ را نگیرد و یکی از بیست های کارنامه‌اش کم شود. بعد سریعا موضوع انشا را می‌گوید و من طبق معمول سعی میکنم راهنمایی‌اش کنم. چهره‌اش درهم میرود و می‌گوید فردا کلاس زبان هم دارد و یک امتحان علوم اجتماعی مهم!  بعد اعتراف می‌کند که یکی از نوشته‌هایم را خوانده و خوشش آمده، و حتما نیاز دارد که این انشا بهترین باشد و وقتی هم برایش صرف نکند! بعد از کلی اصرار، ذهن خسته‌ام قبول می‌کند و بعد از پرس و جو متوجه میشوم همان متن روی چرک نویس‌های شیمی را می‌گوید. بدون هیچ حرفی انشا (!) را به‌ او می‌دهم. دیگر سراغ هفته‌نامه نمی‌روم و درحالی که به جلدش خیره شده‌ام، با خودم فکر میکنم که متن‌های بدون کلمات عجیب و غریب عربی من را هم ممکن‌است روزی قبول کنند؟! اصلا چجوری باید به خودم بقبولانم که آن کلمات را به متن هایم راه دهم؟
[۳ ]
از مدرسه برگشته است. با خوشحالی می‌گوید که بیست و پنج صدم مستمرش جور شده و بعد نظر تک تک همکلاسی هایش را درمورد انشا می‌گوید. من هم پای حرف هایش میشینم و نظر دختر بچه‌های داب‌‌اسمش دوستِ دوازده - سیزده‌ ساله که عاشق استوری گذاشتن های کلیشه‌ای اند را درمورد تراوشات ذهن خسته از استوکیومتری تشریحی‌ام می‌شنوم!
بعد با اکراه نظر همکلاسی های حسودش را می‌گوید. فلانی و فلانی مطمئن بوده‌اند که دقیقا همین متن را یکجایی خوانده بودند و فلانی گفته خیلی بی‌خودی احساسی بوده و کلمه‌ی پریشان را نمی‌شود در وصف آسمان به کار برد. بعد هم می‌رود و سوالات کلاس زبانش را می‌آورد تا صحیح کنم. در این فاصله به آنیای دوازده- سیزده ساله‌ی کلاس زبان رونده فکر می‌کنم که وقتی از تنهایی توی مدرسه و کلاس زبان خسته می‌شد، تند و تند روی کاغذ تراوشات ذهنی‌اش را ثبت می‌کرد و بعد به خودش قول میداد تا ۱۸ سالگی کتاب چاپ کند و سرانجام فلان رمانش را مشخص کند و آخر سر تصمیم بگیرد که فلان شخصیت داستانش برادر کوچکترش را از دست بدهد یا نه.


آنیا بلایت ۹۶-۱۱-۲۵ ۳ ۴ ۴۱

آنیا بلایت ۹۶-۱۱-۲۵ ۳ ۴ ۴۱


یکی از تفریحات ماهایی که زبون مادریمون فارسی نیست، اینه که یه سری کلمات توی فارسی و یا حتی انگلیسی و عربی هستن که معنی خیلی وحشتناکی توی زبون مادریمون دارن و ماهم با همون کلمات روح و روانمون رو شاد نگه میداریم و شادیمون رو مدیون اون کلمه‌هاییم :)) حالا شما تصور کن، زبون مادری ما لُریه و یه مادربزرگ ترک داریم :)) عاغا یه سری کلمه ها توی ترکی هستن که توی لُری معنی‌های خیلی مثبت هجده‌سالی دارن :دی [و برعکس :)) ]
مثلا "آب" ترکی توی لری یه چیز خیلی نامناسب میشه و ما هر دفعه خونه مادربزرگمون جمع میشیم، بهم دیگه میگیم یه لیوان فلان بده و بعد قاه قاه میخندیم:)) و یا توی فارسی که سری کلمه‌ها هستن که فحش لری ان و یا جناس ناقص دارن با فحشای لری:)) سر همین قضیه جناس ناقص، یه بار توی سرویس بودیم با دوستم، بعد من داشتم ادبیات میخوندم و به دوستم گفتم نمیدونم چرا فلان بیت اصلا به دلم نمی‌شینه و حس میکنم فلان کلمه معنی بدی داره-_- بعد دوستم چشماش گرد شد و گفت بیخیال و سکوت اختیار کن -__- عاغا من دوباره پرسیدم و اون دوستم  هی خودزنی میکرد و میخواست خودش رو از ماشین پرت کنه پایین که دیگه چیزی نگفتم و بعدا که از سرویس پیاده شدیم، گفت شبیه فلان کلمه توی لریه و تو همین الان شرف و آبرو و رپیوتیشن (reputation :دی) خویشتن رو به باد دادی ناخواسته :)) 
یا اسم یه گیاه توی فارسی، به لری یه چیز خیلی بی‌ادبانه میشه و خلاصه من و دوستم پنج سال پیش هی توی اینستا با اون کلمه یه جوری شوخی میکردیم که فقط خودمون بفهمیم (فالور لر نداشتیم :)) کلا اون موقع اینستا خیلی خلوت بود:)) ) بعد یهو یه هموطن کرد اومد ایموجی خنده گذاشت و ما بعدا که تحقیق کردیم دیدیم که بله توی کُردی اون کلمه هم همین معنی رو میده:'))   بعد از اون من سر به بیابان گذاشتم از خجالت و به سختی راه برگشت به خونه رو پیدا کردم و الان شانسی اینجام :دی
یه دوست اصفهانی هم داشتم که هی تیکه کلامش "خَره" بود-__- مثلا میگفت خره فلان کتاب رو خوندی؟ :)) منم جوابش رو با گاوه میدادم :دی که توضیح داد این خره یه چیزی تو مایه های ببین و ایناست و اصلا ربطی به الاغ نداره:))حالا همین خره به لری یعنی گِل :))
یا یه دوست شمالی هم دارم که میگفت "کُر" به گویش اونا معنی دختر رو میده، درحالی که این کلمه توی لری و کردی به معنی پسره:)) عاغا بزرگترین تناقض جهان بود بنظرم:)) خیلی بامزه بود:))
عاغا خلاصه درسته شما فیلم میسازی و شخصیتای خنگ رو با لهجه‌های شهرستانی نشون میدی، و با کلاسا رو با لهجه کشدار تهرونی، اما اون شادی که ما از این زبانای مادری و گویش هامون داریم رو هیچ‌کس نداره :)))♡
پ.ن: تا اونجایی که میدونم یکی از خواننده های وب لر هست:')) اگر غیر از آساره جان کس دیگه‌ای هم هست ‌بی ادبی و انحراف موجود در این پست رو به بزرگی خودتون ببخشید :دی
پ.ن۲: واسه شما هم از این چیزا پیش اومده؟ :))


آنیا بلایت ۹۶-۱۱-۲۱ ۱۱ ۶ ۸۹

آنیا بلایت ۹۶-۱۱-۲۱ ۱۱ ۶ ۸۹


خواب دیدم برگشته بودم به ده سالگی. عید بود و ما تو راه برگشت از سفر، یه سر رفتیم تهران که بریم دیدن یه سری از فامیل هامون. دقیقا همون پیرهن صورتی با راه راه مشکی که پف دار بود رو با همون شال حریر پوشیده بودم و همون کفش‌های محبوبم رو که مثل تینکر بل یه گلوله پارچه‌ای روشون داشت. توی راه یه نمایشگاه ماشین، یه فلوکس قرمز رو بیرون نمایشگاه گذاشته بود و من اصرار کردم که باهاش عکس بگیرم. بعدشم رفتیم یه مغازه و یه جعبه شکلات خریدیم برای اون شخصی که میخواستیم بریم عید دیدنیش. قشنگ یادم نیست اون شخص کی بود، ولی یادمه تا حالا خونه‌شون نرفته بودیم و هر دفعه که تهران میرفتیم گلایه میکرد که چرا سر نمیزنید! و در جواب اصرار من به مامان‌ و بابام که بریم خونه خاله، اونا گفتن حتما باید بریم دیدن اون شخص. یادمه آسفالت وسط کوچه‌شون برای جاری شدن آب توی کوچه شیبدار شده بود و از یه خونه رد شدیم که شاخه های شکوفه دار درختش از حیاط بیرون زده بودن و چندتا دونه شکوفه هم زیر درخت ، کنار دیوار ریخته بود. بعدشم یادمه که وقتی رفتیم عید دیدنی تمام مدت من حواسم به گیاه شمعدونی‌شون کنار پنجره بود و داشتم درموردش خیال پردازی می‌کردم، بلکه زمان بگذره و زدوتر بریم خونه خاله.

وقتی بیدار شدم خیلی حس عجیبی داشتم. هیچوقت تا حالا یه خاطره‌ای رو اینم تا این حد معمولی و ساده و با این همه جزئیات رو اینطور توی خواب ندیده بودم. همه چیزش شبیه ده سالگی بود :) خیلی واسم جالبه بدونم مغزم یهو چجور تصمیم گرفته خاطره‌ی هشت سال پیش رو با این همه جزئیات برام یادآوری کنه؟:))

+ این گوشه که من نشسته‌ام [یعنی نشسته بودم و داشتم به اون خوابه فکر میکردم وسط درس خوندن -_- :)) ] :


ا

پ.ن: هر دفعه میخوام از درس خوندن در برم ، یه دور پشمای اون خرگوشه رو بهم میزنم و بعد توی یه جهت مرتبش میکنم :)) این چنین تمرکزم رو بدست میارم-__- اگه همینجور پیش بره باید با خودم ببرمش سر جلسه کنکور :))


آنیا بلایت ۹۶-۱۱-۱۷ ۱۷ ۶ ۱۲۹

آنیا بلایت ۹۶-۱۱-۱۷ ۱۷ ۶ ۱۲۹


با اینکه دو روز و ۵۸ دقیقه از این هفته گذشته ولی خیلی ازش  راضی‌ام. حس می‌کنم خودم رو بعد از مدت ها دوباره پیدا کردم. دوباره قشنگی اتفاقای کوچیک رو دارم حس می‌کنم و به غیر از اون فکر میکنم حالا که تا آخر آخر آخر آخر اون غم و غصه ها رفتم و بدترین چیزایی که ازشون می‌ترسیدم رو هم تصور کردم، خیلی چیزا واسم تغییر کردن. با تمام نیروم با این ویژگی دوست نداشتنی پرفکشنیستِ حاد (! ) بودن مبارزه کردم و فکر می‌کنم که بالاخره شکستش دادم و بهش فهموندم که چه چیزایی واقعا مهم هستن. و میدونم دوباره سر و کله‌اش پیدا میشه ولی من هنوزم میخوام تلاشم رو بکنم که بهش بفهمونم:

[.The world is not a wish granting factory]*

پ.ن: فردا ممکنه به تنهایی خیلی چیزا رو تغییر بده...واسم دعا کنید خوب پیش بره...یه سری ترس ناشی از خاطره‌های بد تجربه‌های قبلیم هست که باعث میشه در مورد چیزی که قراره فردا واسم اتفاق بیوفته خیلی مضطرب بشم:)

پ.ن۲:

*[ دنیا یه کارخونه برآورده کننده‌ی آرزو ها نیست!]

{از دیالوگای مورد علاقه‌ام توی کتاب the fault in our stars :) }

پ.ن۳: وقتش که برسه توی این وبلاگ کلی کتاب نقد و معرفی می‌کنم که بی شک کتابای جان گرین از اون ها خواهند بود. خصوصا tfios :) 

پ.ن۴: و البته ان‌شاءالله وقتش که برسه دلم میخواد بهمن ۹۶ رو صد بار برای بقیه تعریف کنم:)) و برعکس بهمن ۹۵ قراره چیزای خیلی بهتری واسه گفتن داشته باشه.♡



آنیا بلایت ۹۶-۱۱-۰۹ ۲ ۶ ۵۲

آنیا بلایت ۹۶-۱۱-۰۹ ۲ ۶ ۵۲


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۲۸ ۱۸۲

آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۲۸ ۱۸۲


آنتِه بیا، من اینجا تنها مانده‌ام. آنته بیا، اقیانوسی در من در تلاطم است. آنته این غروب های پی‌ در پی آنقدر مرا خسته کرده‌اند که هیچ دمیدن صبحی مرا تازه نمی‌کند. آنته، پاییزم رسیده انگار؛ شاید باورت نشود آنته ولی حس می‌کنم این پاییز نه تمام شدنی است و نه بهاری به دنبالش دارد.
آنته، این اقیانوسی که در من است، سرازیر می‌شود و از چشم ‌هایم می‌ریزد، اما هیچگاه تمام نمی‌شود. هیچ ماهی و هیچ جزری و هیچ مدی آرامش نمی‌کند. شاید با خودت بگویی دیگر از هرچه اقیانوس و دریا و تلاطم که در دنیاست متنفر شده‌ام، ولی باور کن آنته دلم لک زده برای یک ظهر تابستانی کنار یک دریای آرام. دلم می‌خواهد بقیه به اندازه‌ای که مرا فراموش کرده‌اند، برای یک ساعت یک ساحل را فراموش کنند و من و ساحل تنها بمانیم؛ آفتاب از لابلای کلاه‌ حصیری روی پوستم بریزد و بوی دریا لابلای موهایم بدود. آنوقت تو، آنته، بیایی و دوباره به من بگویی که همه چیز چجور درست می‌شود و این تلاطم درونم آرام گیرد. دست در دست هم کنار موج های کوچک در ساحل قدم بزنیم و تو آواز فراموش شده‌ای بخوانی و مرغ های دریایی با صدایت اوج بگیرند و آسمان نسیم تابستانی ساحل زیر بال هایشان بوزد و اسم تو را زمزمه کنند. 
آنته تو روحِ غزلی هستی که یک شاعر در وصف یک طلوع گفت و قلمی نداشت که ثبتش کند و برای همیشه در طلوع خورشید گم شدی. به راستی آنته چه خوب است که اینجا روزها با طلوع شروع می‌شوند. دلم می‌خواهد از این به بعد هر طلوع بیدار باشم تا وقتی خواب اقیانوس متلاطم دیگری را ترک کردی در بیداری تو را ببینم و در آغوشت بکشم.
آنته، به خاطر توهم که شده می‌خواهم دوباره طلوع ها مرا تازه کنند، و دیگر حتی غروب ها خسته‌ام نکنند. می‌خواهم هراس فراموش شدن را کنار بگذارم. اصلا می‌خواهم آرزو کنم تا مثل تو فراموش شوم! آنته این چشمه‌ی روان زلال آرام درونت بهای فراموش شدنت تا ابد است! می دانم که اگر آن روز صبح از ذهن آن شاعر برای همیشه نمی‌رفتی و تنها بشری که تو را می‌شناخت هم تو را فراموش نمی‌کرد، این چنین آرام نمی‌شدی. پس آنته چه چیزی بهتر از فراموش شدن؟ دلم می‌خواهد مثل تو در رویاهای نزدیک طلوع خورشید زندگی کنم و آنقدر دست نیافتنی شوم که حتی دست زمان هم به من نرسد. آنته می شود در یکی از همین غروب ها مرا بدون قلم و کاغذ بسرایی و فراموشم کنی ؟

پ.ن:کمی مانده به طلوع خورشید، خواب دخترکی را دیدم که آنته نام داشت. می گفت آمده تا راه‌حل تک تک دغدغه‌هایم را بدهد و بعد من یک دل سیر برایش صحبت کردم و او با آن لبخند آرامش بخشش برای تک تکشان چیزی را در گوشم زمزمه می‌کرد و من آنقدر آرام می شدم که عمیقا می‌خندیدم و به خودم میگفتم چه خوب! وای چه خوب شد که تورا دیدم آنته! 

پ.ن۲: وقتی این چیزا رو اینجا میذارم هم یه حس خوب دارم و هم یه حس بد:( البته ۷۰ درصد حس بد-_- چون عادت دارم این چیزا رو توی کتابخونه خودم بذارم خاک بخورن:)) و البته به طرز ترسناکی گوشه نشین شدم و کنج عزلت رو برگزیدم :')) 

پ.ن۳: هیچوقت تا حالا اسم آنته رو نشنیدم و اصل نمی‌دونم چنین اسمی وجود داره یا نه :'))

پ.ن۴: خوابای عجیب و غریب زیاد میبینم :)) شاید خند‌ه‌دار هاشون رو هم نوشتم:)) 

پ.ن۵: این حسای بدی که درونم هست رو دیگه نمیتونم تحمل کنم :') باید یه جوری زودتر من رو ترک کنن!



آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۲۶ ۴ ۴ ۱۵۷

آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۲۶ ۴ ۴ ۱۵۷


‌چه انتظار عظیمی نشسته در دلِ ما،
همیشه منتظریم و کسی نمی آید.

-حمید مصدق



آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۱۸ ۴ ۳ ۱۵۲

آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۱۸ ۴ ۳ ۱۵۲


داشتیم تلویزیون می‌دیدیم که یه پسربچه هفت یا هشت ساله داشت صحبت می‌کرد. ویرا (خواهرم که دو سالشه) اومده میگه آجی این (به پسربچه توی تلویزیون اشاره میکنه:)) ) چیه؟ منم گفتم نی‌نیِ :)) رفته کلی گشته عروسک نوزادش رو آورده و ازم میپرسه این چیه؟ منم گفتم نی‌نی!
بعد اشاره میکنه به پسربچه‌ی هفت هشت ساله‌ی توی تلویزیون و میگه این بچه‌اس! :))
 قدرت درکش نابودم کرد:)) عاشق این دقت و ریزبینی بچه‌هام:))
+بهش میگم حالا تو بچه‌ای یا نی‌نی؟ میگه من بچه‌ام! :))


آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۱۶ ۴ ۵ ۱۵۲

آنیا بلایت ۹۶-۱۰-۱۶ ۴ ۵ ۱۵۲


۱ ۲ ۳

"ویندی پاپلِرز به معنی سپیدارهای رقصان در باد"
روی بلند ترین کوه‌های آبشاردار، بین انبوه‌ترین جنگل های بلوط اگر ردِپای بابونه‌ها را دنبال کنی، درختان سپیدار بین درختان بلوط سر برخواهند آورد. سپیدارهایی آنچنان بلند که همیشه باد و نسیم بینشان می‌وزد؛ سپیدارهایی همیشه رقصان در باد. آنجا دخترکی با موهای خرمایی به تماشای آسمان و در انتظار ابرها نشسته‌ است. به دریا فکر میکند و اقیانوسی متلاطم در سرش خروش دارد. افکارش و یا گاهی اشک‌هایش روی موهایش می‌ریزند و زین سان موهای خرمایی‌اش موج دارند و همیشه همه‌ی وجودش دلتنگ دریاست. بعد از آبشارهای سرزمینش و بابونه‌ها و درخت های سپیدار و جنگل های بلوط، تنها دریا به او آرامش می‌دهد و وصالش با دریا موهایش را مواج تر و اقیانوس  متلاطم درونش را می آرامد.
~~~


نویسندگان